X
تبلیغات
کـــمد دیـــواری..!

کـــمد دیـــواری..!

دير اومدم كه زود برم..


اين بار اومدم سرت فرياد بزنم..

كمد ديواري ِ دوست داشتني ِ من..

اينبار بهم خيانت كردي..

اينبار تمام ِ بودهاي من رو تو نبود كردي..

اتفاق به ياد موندني ِ من..

كاش امسال از ذهن ِ من نميگذشتي..

كاش يادم نمونده بود..

اون تاريخ..

اون روز..

اصلا كاش اون روز مصادف با دوشنبه ي هفته ي من نميشد..

سعي كردم..

خواستم..

كه يادم بره..

اين بار..

اتفاق ِ تو به تمام ِ حس هاي من خيانت كرد "كمد ديواري" ِ من..

ميدوني..

تمام ِ روزهاي اينجا رو كه فاكتور بگيريم..

و 

تمام ِ حس هاي آن روزها رو كه بريزيم دور..

جدا از همه ي اينها..

عجيب دلتنگ ِ نوشتنت بودم...

كاش ميشد برگردم..

خودت خوب ميدوتي كه چه قدر تلاش كردم..

براي اينكه ننويسم..

حتي اون روز طرف نت پيدام نشد..كه نكنه دستم بره و بنويسم..از اون تاريخ...از اون روز...از اون خيابون..

4 روزه در كلنجارم..

كه ننويسم..

نشد..

نتونستم..

انقدر پرم از فرياد كه تحمل ِ تمامشون..يك جا..

سخته برام..

كمد ديواري ِ من..

كاش تو و خاطراتت..

يك جا..

بگذريد از من.



+كجا برم خدا؟اين بار پشت ِ كودوم اسم پناه بگيرم؟بسه ديگه...واق ِ‌عن:|.



+ نوشته شده در  ساعت 14:21  توسط (. . .) 

________


درو ديوار ِ اين كمد ديواري...

تك تك ِ مني كه اينجا جا مونده...

تك تك ِ لحظه هايي كه درد بارم ميكنند..

تك تك ِ حس هايي كه اينجا نوشته شد..

تك تك ِ روزهايي كه اينجا ثبت شد..

ديدار ها و تنهايي ها و تولد و خوشحالي و روزشماري ها...

درد ِ نبودنش و شادي ِ بودن ِ نصفه كاره ش...

سين.الف گفتن ها و نوشتن از نگاه ش..

اينها برايم درد اور است...

روزهايي كه از من گذشته اند و من هنوز از انها نع...

اين درد دارد..

درد ِ من حالا چند ماهه شده...

بزرگ شده..

درد كه بزرگ شود رخنه ميكند..

در ساعت ها و ثانيه ها و خواب هايت حتي..

دلم براي اينجا و تمام مخلفاتش تنگ ِ...

براي ادم ها دوستي هاشون...

براي نوشته ها و كلماتشون..

تنگ ِ..

بيشتر از اونچيزي كه تك تكتون تصورش را ميكنيد...

بعضي ها دوست بودن و دوست باقي موندن..

بعضي هم دوست بودن و دوست باقي نموندن..

روي صحبتم به هردوي اين بعضي ست..

دل ِ من براي تك تكتون تنگ ِ..

مينويسم..

خيلي وقته كه جايي دور از اينجا دست و پا كردم..

قدر ِ كمد ديواري م دوست داشتني نيست..

نه حرف هايش..نه ريخت و ظاهر ش...

و نه حتي ادم هاي تازه اش..

زودتر از اينها بروزش ندادم...

چون ترسيدم رفتن ِ بهويي ِ ديگري در كار باشه و دلگيرتون كنم...

سه نخطه از كمد ديواري ش فاصله گرفت..تا از سه نخطه اي كه بود فاصله بگيره..

اين دوري گرچه كه ظاهري ست...اما خوب است...شايد گاهي ظاهر باطن را هم درست كند..

من...شايكو...مينويسم...اینـــجـا!



+ نوشته شده در  ساعت 16:42  توسط (. . .)  | 

به پايان آمد اين دفتر...حكايت همچنان باقيست.

يه حالي دارم كه تاحالا هيچ وقت تجربه ش نكردم..

وقتي ميخوابم دعا ميكنم كه دقايق ِ خوابم اونقدر كش بيان كه وقتي بيدار شدم هيچي از پريشب يادم نياد..

وقتي بيدار ميشم مات ُ مبهوت ميمونم كه واقعا اتفاق افتاده؟واقعا واقعيت داره؟واقعا تموم شده؟

حتي بعد از اون دوشنبه ي تلخ هم حالم انقدر خراب نبود...

بي ميلي م كار دسم داد..روده هام اين وسط بازيشون گرفت ُ عفونت كردن...

فكرش رو بكن..بعد از نيم ساعت و بعد از دوبار سوزن فرو كردن رگ ت پيدا شه...بعد ايناش به كنار...دوساعت زير ِ 

سرم باشي و مجبور باشي تكون نخوري..بعد تازه اجازه ي تند كردن ِ سرم ُ هم بهت ندن بگن چون سردت ِ صلاح 

نيس تند بره..

ولي اينا نفميدن...نميدونن..من براي چي سردم ِ...نفميدن من از پريشب تا حالا با تمام ِ تب ِ شديدم دارم از سرما 

ميميرم....

دارم از بُهت ميميرم...

دارم از فرياد منفجر ميشم...

از ناباوري ِ اين پايان..كه هر جوري تو مغزم رقمش زده بودم الا اينجوري...

از اينكه سين.الف م سهم ِ دوست ِ خودم بشه..

از اينكه يه روزي برگرده بگه " من هزار بار به سه نقطه گفتم دوسش ندارم..ما به درد ِ هم نميخوريم..بي خودي رويا نباف..

خودش نفهمه..نميفهمه.."

از اينكه من بمونم ُ اين همه دروغ...

از اينكه من بمونم ُ حرفاي نوشته شده ش كه خوندنش ازارم ميده...

من از هم پاشيدم..

من رسما از هم پاشيدم..

حس ِ اينكه پايانم اين باشه ديوونه كننده ترين ُ مزخرف ترين حس ِ ممكنه..

هيچ وقت فك نميكردم يه روزي سين.الف اين از آب در بياد..ايني كه بدونم بايد از ته ِ دل متنفر باشم ازش ُ نتونم...

خدايا...خودت ميدوني چه قدر به دوستام نياز دارم..

چه قدر به ترنم...چه قدر به باران..

به خودت حتي...

احتياج دارم.

كه باشين..كه نصيحتم نكنين..كه فحشم ندين...كه نگين خاك تو سرت..كه نگين نبايد عزادار باشم...

نميدونم چه قدر بايد اين وضعيت رو تحمل كنم تا تمومش برسه..

چه قدر طول ميكشه كه شبا با دلشوره نخوابم ُ صُبا با وحشت از خواب نپرم...چه قدر طول ميكشه كه بشم همون 

"سه نقطه" ي گذشته...

از كامپيوتر ُ نت متنفر شدم..

همه ي عكسات رو پاك كردم..

سپردم ت دست همين دنيا..

ميدونم خوب ميتونه حاليت كنه چي كار كردي با من..

نه..نميتونم نفرينت كنم..

اونقدر دوست دارم كه زبونم به نفرين ت نچرخه...

اما دلم ميخواد يه روزي بفهمي كه چه كردي...

تو منو نابودم كردي...

تموم شد..

نوشتن براي تو..

و اصلا به كل قضيه ي نوشتن..تموم شد..

اينبار ديگه واقعا رفتم كه برم مجازي هاي با ارزش ِ من...

منو ببخشين..براي اين رفتن..

براي نموندن..

براي ننوشتن...

منو ببخشين كه مجبور شدم اينجوري برم..بي خدافظي..

تك تكتون رو دوس دارم..

مجازي هاي هميشگي ِ من..

سولماز بانو...ليلي بانو..ويولاي جانم...نيلوف عزيزترينم...مهساي مهربونم...مس مس ِ رفيق ترينم...

سين بانو ِ هنرمندم..پولاددل ِ خوبم..گلاره ي عزيزم..ژوليده ي مهربونم..اقاي "لحظه هاي ترديد" ِ مهربون ُ كتاب خون...

مجازي ِ تازه ي منحصر به فرد"مردي كه  نميخندد"...

و همه ي مجازي هاي دوست داشتنيي كه از قلمم افتادن..

دوستون دارم..

خداحافظ ِ تك تكتون...


+تو رو ميسپارم به عشق..برو با ستاره ها...

+ نوشته شده در  ساعت 11:35  توسط (. . .)  | 

.207


پر از پچ ِ پچ ِ كلماتم..

پر از ندانم كاري ِ قلمم..

پر از سپيدي ِ برگي كه عجيب آينه ي گذشته هايم شده..

وقتي نگاش ميكنم..تمام ِ دور هاي دور رو نزديك ميبينم..

پر ميشم از واژه هايي كه در نگاه ِ اول حس ميكنم هيچ تلاشي براي بيانشون لازم نيست..

اما دُرُست وقتي كه شروع ميكنم به نوشتن..خشكم ميزنه..

اينجور وقتا حسي ميكنم هيچ مغزي برام نمونده..و من موجود ِ كوچكي هستم كه از بالاي پنجره ريز ريزش كرده 

باشند پايين...وقتي به افق ميرسه..خوشحاله...وقتي پرتش ميكنن زمين..نابود ِ...

برام نوشتن شده همون افق..افقي كه حالم رو خوش ميكنه...نه اينكه خوشحالم كنه.!

بعد درست وقتي توان ِ بيان ِ كلمه ها ازم گرفته ميشه..حس ميكنم هم سطح ِ زمين دارم تنفس ميكنم...

يه تنفس كش دار و موقت...

حس ميكنم اخرين دقايقي ِ كه قادر به تنفسم..

كه اخر ِ يكي از همين تنفس ها با صداي بلند خواهند گفت: "فاتحته مع الصلوات..."

حس ِ بدي ِ...باور كن!




+يه حرفي تو دلم مونده كه درد ِ..كه ميتونه من ُ از هم بپاشه..


+ نوشته شده در  ساعت 13:18  توسط (. . .) 

.206

ادما يا ميميرن بعد دفع ميشن...

يا دفع ميشن بعد ميميرن..

الان من جز ِ اون دسته دومي م...

نمرده دفن شدم..


+هوس حباب بازي كردم..يه عالمه حباب بريزه دورم...تو حبابا يه عالمه نور ِ رنگي رنگي برقصه..من بخندم..بلند بلند...دُرُس حسابي...بعد...آب هندونه دُرُس كنم..بشينم جلو پنجره...نور ِ داغ خورشيد بره تا ته ِ ته ِ ته ِ وجودم...گرمم شه...ليوان ُ تو صفر ثانيه سر بكشم.

+"حامد نيك پي" شخصي ست كه من عميقا و دقيقا دووووووسش دارم.!

+ نوشته شده در  ساعت 20:43  توسط (. . .) 

.205


امروز دوستي با دست ِ گچ گرفته ُ قيافه ي آويزون ازم پرسيد "تاحالا جايي از بدنت شكسته؟!"

بدون ِ فكر كردن گفتم "اره..فك كنم يه 40-30 باري شده باشه...چطو؟!"

با تعجب گفت: "40-30 بااااااار؟كجااااها؟!:-اُ

زدم پشتش و گفتم "تا حالا 40-30 باري قلبم شكسته گوگولي.."

اون با صداي بلند خديد ُ گمان ميكنم درد ِ دستش يادش رفت...

اما من...وقتي از حرفامون فاصله گرفتم ُ بهشون نگا كردم..

از خودم تعجبم كردم..كه گفتن اين حرفا..اونم به اين ادم...واق ِ عن چه كاري بود؟!

الان پس فردا با خودش ميگه دختر ِ خُل ِ...

خب اصا بگه...دروغ نگفته كه...خُلم ديگه..

خُل كه شاخ نداره..دُم نداره...صُمم نداره...

خُِل هميني ِ كه من هسم...



+من از ديشب عذاب وجدان ِ عن گرفتم...كه نكنه دچار ِ اميد ِ كاذب كرده باشمت سين.الف..نكنه اشك ِ شوق ريختنات الكي باشه سين.الف..كه نكنه پاشم برم ُ نشه اون چيزي كه فك ميكردم قرار ِ بشه..كه با خبرش خوشحالت نكنم..ميدوني پرپر زدم وقتي گفتي داري گريه ميكني؟؟ميدوني همه خوابم از دسم پريد؟!ميدوني تا 4 ِ صُب مث ِ خر عر زدم؟ميدوني چه قدر دلم ميخواست اون موقع بغلت كنم...بگم دوست دارم؟ميدوني چه قدر دلم ديدنمون ُ ميخواد؟..ميدوني چه قدر دلتنگم؟:-...


+من براي تو ميخونم...هنوز از اين ور ِ ديوار...هرجاي گريه كه هستي خاطره هات ُ نگه دار...تو نميدوني عزيزم حال ِروزگار ِ ما رو...توي ذهن ِ اينه بشمُر تك تك ِ حادثه ها رو...


+ نوشته شده در  ساعت 11:11  توسط (. . .) 

.204


احساس ميكنم زندگيم پر از لكه شده..

بايد يه روز يه تشت پر از وايتكس دُرُس كنم..

 تمام ِ زندگيم رو جمع كنم بريزم توش...

بشينم ُ ساعت ها خوب چنگ بزنم..

اصلا گيرم زندگيم هم پاك ِ پاك شد...

تكليف ِ گرد ِ ياد ِ تو روي اين قلب ِ صاب مُرده چيه؟!

يادم باشه به ايندگان سفارش كنم قرص ِ ضدعفوني مخصوص قلب بسازن...بندازي بالا...

يه شب ِ...قلبت بشه اينه.



+كاش بلاگفا عين ِ اف بي بود...نوتيف ميداد بت...

+خيلي هم خوب..كه شما وب خون هم هستين جناب ِ سين.الف مون؟!

+ببين..من الان دقيق عن رد دادما...هيچي نميفمم...دُرُس حسابي گيج شدم.

+الان از ته ِ دلم خوشحالم كه بليط ِ كنسرت خريداري نكردم!

+اين كارگرداناي ايراني هسن؟به روح اعتقاد دارن؟الان كه چي؟هر هفته من نفله تر ميشم با اين فيلماشون...ديشب "قصه پريا" رو رويت كرديم...تا سه ساعت دِپ زده بوديم در حد ِ خود ِ فيلم!الان اينا چرا با روان ِ من بازي ميكنن واق عن؟!:|

+با تو حكايتي دِگر..اين دل ِ ما به سر كند...





+ نوشته شده در  ساعت 23:37  توسط (. . .)